
به نام خدا
سخنی از شهید از تبار هابیلیان است که بر علیه قابیلیان مردانه جنگید .
شهید منصور داروئیان در خانواده مذهبی در سال 1339 در شهر شوشتر بدنیا آمد و در سال چهارم دبستان همراه خانواده اش به آبادان امدند وی دوران راهنمایی را با موفقیت به پایان رسانید.
از همان کودکی روحیه ای پر تلاش همراه با احساسات مذهبی تند در او دیده میشد و به دلیل علاقه اش به ورزش های گروهی به فوتبال روی اورد و با استعداد زیادی که داشت در سال 56 همراه تیم جوانان آبادان قهرمان خوزستان شدند انگیزه روی اوردن منصور به فوتبال به واسطه اتحاد ویکپارچگی این ورزش اشناسازی با مسائل اجتماعی اسلامی بود جاذبه اخلاقی منصور عاملی در جهت جذب دیگر برادران به دور وی بود منصور پس از ورودش به پالایشگاه به همراه همسنگر شهیدش مجید زاهدی فعالیت مستمری را در جمع کارگران پالایشگاه اغاز نمود با اوجگیری مبارزات حق طلبانه ملت ایران روح سرکشش تولدی دوباره یافت .او با دیگر همفکران و همکاران در صدد پیش بردن هر چه بهتر انقلاب اسلامی بود .و با پخش اعلامیه های امام و صحبت با کارگران گوشزد نمودن جرائم رژیم سعی بر افشا نمودن رژیم داشت . با فرمان امام مبنی بر بر اعتصابات منصور همچون شیر می غرید و در مقابل پلیس مخفی عرض اندام مینمود ایمان راسخ او باعث جذب بیشتر کارگران شده بود و کارکنان را تمامی اوقات بر علیه رژیم می شراند .
فعالیت های او تنها در پالایشگاه ختم نمیشد منصور از جمله کسانی بود که در اکثر راهپیمائی ها شرکت داشت و در این راه حتی تا مرز شهادت پیشرفت بعد از پیروزی انقلاب منصور جزء اولین کسانی بود که به ندای رهبرش لبیک گفت ودر جهت تولید بیشتر مبارزات پی گیری را اغاز نمود منصور مانند دوست شهیدش کار خستگی ناپذیری را اغاز نمود وبسختی در برابر گروهک های مهارب که اواز اعتصاب را سر داده بودند ایستدگی نمود و با زبان شیرینش انچنان ماهیت انان را افشا مینمود که همگی انان با رودرویی با منصور ترس داشتند .
در سال 59 از طرف شورای کارگران پالایشگاه مسئولیت تخلیه منازل متصرفی شرکت نفت بر عهده منصور و مجید و چندتن دیگر گذارده شد .
اینان با تخلیه ازاد گروهکها که بعضی از منازل را خانه های تیمی کرده بودند ونیز عده ای که با وضع مالی خوب استفاده نامشروع از این خانه ها می نمودند مورد حمله گروههای محارب قرار گرفتند و چه بسا بارها افراد بی پناه کنار خیابان ها را به این خانه اورده وحتی از نظر مالی به انها کمک می نمودند .
با شروع جنگ تحمیلی که ابادان از هر طرف مورد هجوم قرار گرفت . منصور به واسطه مسئولیتی که در پالایشگاه احساس می نمود در خاموش کردن اتش سوزی ها سهم بسزایی داشت.
حتی یکبار بر اثر ترکش خمپاره در محل چند نفر شهید ومجروح شدند منصور با وجو اینکه ترکش خمپاره به پایش اصابت کرده بود در جهت رساندن مجروحین به آمبولانس کوشش فراوان کرد.
او حدود یک ماه ونیم در پالایشگاه خدمت کرد وپس از ان مسئولیت نگهداری کارهای گرانقیمت شرکت نفت را بر عهده نمود . در کنار این مسئولیت منصور به کمک دیگر دوستانش به کفن و دفع شهدای بسیار همت گماشت پس از مدتی منصور بجایی رفت که همیشه انتظارش را می کشید او به همراه دوستان شهیدش
مجید زاهدی و اردشیر (حمزه) محمدی ابتدا به جبهه ذوالفقاری رفتند و ضمن مقاومت دلیرانه در برابر مزدوران بعثی استعدادش بسیار شکوفا گردید به طوری که در امور نظامی نیز محور دیگر برادران شد .او پس از گذراندن مدتی در جبهه
کناره اروند رود ونیز دیدن دوره آموزشی به جبهه ایستگاه 12 اعزام شد که در انجا به یاری خدا مقاوت را در برابر مزدوران بعثی به انجام رساندند ماه رمضان ان سال را منصور در حین جبهه گذراند و یکبار با زبان روزه ضمن پیاده امدن 5 کیلومتر در گرمای 50 درجه وبه علت اعلام آماده باش مجبور شد همان راه را برگردد و این نمونه بارزی از مقاومت و صبر او بود…
شهادت آن شهید بزرگ
بعد از گذشت چند ماه در شب پنجم مهر ماه 1360 .حمله آبادان در جهت شکست شدن حصر آغاز شد که در این حمله منصور سر دسته گروه بود و در صبح حمله که دسته انها به محاصره تانکهای دشمن در امد ه بود منصور با اعتماد به نفس وخونسردی توانست دسته را از محاصره بیرون آورد و چند تن از مزدوران عراقی را به اسارت بگیرد .
بعد از پیروزی حصر آبادان منصور حالت دیگری پیدا کرده بود ویک حالت انتظار کاملا در او مشهود نمایان بود او مرتب از حمله خرمشهر صحبت می کرد نکته دیگری که در منصور دیده میشد بی قیدی او به رفتن به مرخصی بود منصور در طول بیست ماه جنگ تنها 3بار به مرخصی رفت و هر بار در کمتر از 10روز به آبادان بر میگشت قبل از شکسته شدن حصر آبادان هر بار که به او می گفتند پرا به مرخصی نمی روی او در جواب می گفت که من روزی به مرخصی می روم که جاده باز شده باشد و مرخصی هم نرفت تا پس از شکسته شدن حصر آبادان و باز شدن جاده _یکی از خصوصیات بارز او این بود که هر کس از او چیزی طلب مینمود در جهت انجام ان از هیچ کوششی فروگذار نمی کرد
منصور به بچه های خردسالی که در این حمله شرکت مینمود به دو دید نگاه می کرد از یک طرف می گفت این ها با چه ایمانی همه چیز را رها می کنند و به اینجا می آیند و از طرف دیگر برای آنها ناراحت بود و میگفت اینها سرمایه های حزب الله هستند و این ها باید در شهر ها باشند و نگذارند که ضد انقلاب در پشت جبهه ها عرض اندام کند .
با شروع حمله خرمشهر منصور دوباره سر دسته گروه بود ولی سر دسته ای که می توانست در حد فرمانده گروهان و یا گردان کار کند .
در ان وقتهایی که کار گره می خورد و تصمیم گیری سخت میشد این منصور بود که با جمع کردن بچه ها انها را راهنمائی مینمود و انها را به پیش میبرد منصور که نمونه ای از یک مجاهد حقیقی بود سر انجام ساعت 11 نیم شب بیست وپنجم اردیبهشت ماه 61 در حالی که در کناره یکی از بهترین دوستانش شهید اردشیر محمدی در سنگر خود دراز کشیده بود به وسیله گلوله توپی که به سنگر آمده بود جان به جان آفرین تسلیم و به لقاءا………پیوستند.
جسد منصور صبح روز بعد در 100متری سنگر در کناره خاکریز پیدا شد و چهره نورانیش حکایت از پرواز او به سوی اسمانها را داشت.
یادش جاوید وراهش پر رهرو باد.
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده